دارم برای امتحان جی آر ای می خونم....۱۰-۱۵ روز دیگه امتحان دارم و هنوز نمی دونم رایتینگش چه مدلیه اصلا...می ترسم اصلا برم سراغ رایتینگ....کارهام خیلی توی همدیگه افتاده...سردرگمم..نمی دونم دقیقا باید چی کار کنم...دو سه روز پیش یه مقاله آی اس آی سابمیت کردم....امیدوارم پذیرفته بشه...
بسم الله الرحمن الرحیم
راهپیمایی روز قدس امسال در روند حوادث چند ماه گذشته بدون تردید یک نقطه عطف محسوب میشود. نتایجی بسیار مبارک از آنچه در این مناسبت اتفاق افتاد انتظار میرود که مختص به یک سلیقه و یک گرایش نیست، بلکه فضلی عام و دستاوردی برای تمام کسانی است که در این سرزمین ریشه دارند، حتی اگر برخی از آنها به خاطر پیشداوریهای نادرست اینک و امروز نتوانند این نعمت و رحمت را لمس کنند.
این برکت، میوه دوراندیشیهای امام بود. او بارها به ما میگفت بنیانهای درست را چنان بگذارید که پس از شما اگر خواستند هم نتوانند آنها را خراب کنند. شاید ما نتوانسته باشیم حق این رهنمود را به درستی ادا کنیم، ولی او خود در سیرهاش اینگونه عمل میکرد؛ تمامی ستونهای جمهوری اسلامی را بر پایههایی از اعتماد مردم برافراشت و علاوه بر آن در هر سال چندین سنت و میعاد برای حضور عملی آنان در صحنه قرار داد، تا كسی قادر نباشد این شالوده را دیگرگون كند.
روز قدس از جمله این میعادهاست. با چنین سنتی نمیتوان مردم را از صحنه دور کرد. با چنین دعوتی نمیتوان بدون تامین و ترویج عدل در داخل به وقوع ستم در دور دست معترض بود. آن گاه او این مناسبت را نه فقط مختص به فلسطین، که روز مستضعفین و اسلام نامید تا کمترین شائبهای باقی نگذارد. اینک ارزش اهتمام آن پدر دلسوز برای پر کردن مستمر صحنه از حضورهای میلیونی مردم معلوم میشود.
سی سال پیش از این امام ما از مسلمانان جهان خواست با حفظ تعدد و تفاوتهایشان بر روی درد مشترکی که تمامی آنان را میآزرد همصدا شوند. چقدر این پیام با سخن امروز ما نزدیک است؛ اسلام نگفته است برای آن که وحدت پیدا کنیم باید مثل هم بیندیشیم. آن وحدتی که ما بدان دعوت شدهایم در عین قبول تفاوتهاست و قدس روزی است كه مسلمانان باید با تحمل تنوع در دیدگاههای خود درمان دردهای مشتركشان را دنبال کنند. از این روست که اگر این مناسبت به یک پسند سیاسی تعلق یابد سال به سال شکوه خود را از دست میدهد؛ آثاری که برایش آرزو شده است باقی نمیگذارد و دیگر نمیتواند روز اسلام و روز مستضعفان باشد.
آرمان این روز آن است که رنگهای گوناگون را آمیخته با یکدیگر به صحنه بیاورد. روز قدس امسال ما این گونه نبود، اما برای چنین چیزی بود. اتفاقا اینجانب آخرین جمعه از رمضان امسال را در میان کسانی حاضر شدم که جمعی از آنان با مشتهای گره کرده به پیشوازم آمده بودند و برایم آرزوی مرگ داشتند. در مسیر پرهیاهویی که بایکدیگر همراه شده بودیم سیمایشان را مرور میکردم و میدیدم که آن چهرهها را دوست دارم. و می دیدم پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند.
از قضا آنها که از رخدادهای قدس امسال احساس شکست میکردند بیشترین بهره را از آن بردند. آنها به واضحترین شکل دریافتند که سه ماه خشونت بیسابقه کمترین اثری در حضور مردم به جای نگذاشته ، بلکه آن را فراگیرتر کرده است. اگر فرصت روز قدس نبود چه بسا تا چند ماه دیگر که میقات بهمن فرا برسد، آنان بینتیجه و پرخطا بودن سیاستهای خود را ملاقات نمیکردند و زمانی با هزینههای سنگین عملکرد خود روبرو میشدند که برای چاره کردن بسیار دیر بود.
خشونت چاره ساز نیست. ادخلوا فی السلم کافه؛ همگی در مسالمت وارد شوید. خشم مرکبی است که سوار خود را به زمین میزند. درمقابل رفتارهای زشت امنیتی و تحریکهای مدوام تبلیغاتی مردم حق دارند عصبانی شوند، اگرچه این حقانیت تغییری در تبعات خشم آنان ایجاد نمیکند. ما به اندازهای که از خود صبر و خرد نشان بدهیم از کوششهایمان نتیجه میگیریم و اگر به سوی تندرویهای بیدلیل بلغزیم چه بسا که حاصل یک هفته و یک ماه تلاش را در یک روز و یک صحنه جا بگذاریم. مردم ما از آن رو خود را شایسته رفتارهایی مناسبتر از سوی حاکمان میبینند که هوشیار و خردمندند، و خردمند کسی است که نه فقط میان خوب و بد، بلکه میان خوب و خوبتر و بد و بدتر تمیز بدهد.
خوبتر از نتایجی که در روز قدس به دست آوردیم هنوز وجود دارد، کما این که بدتر از وضعیتی که از آن رنج میبریم و بدان اعتراض میکنیم نیز هست. در پیشرو و در شرایط تاریخی ما تصویر روشنی از نتایج رفتارهای ساختارشکنانه نیست. همانگونه كه در نامه فرستاده شده برای تمامی مراجع تقلید به عرض رسید افغانستان و عراق دو عبرت بزرگ در دو سوی سرزمین ما هستند که هرگز نباید آنها را از نظر دور کنیم. البته این عبرتها ما را از استیفای حقوقمان منصرف نمیکنند، زیرا ما آن صبوری و دانایی را داریم که بدون پرداختن چنین هزینههای سنگینی سرنوشت خود را بهبود ببخشیم.
آن چیزی که میتواند این هدف بزرگ را محقق کند پایبندی به شعارهای زرینی است که انتخاب کردهایم. هیچ كلمهای که دوستی و برادری میان مردم را تحت تاثیر قرار دهد به بازسازی هویت و وحدت ملی ما نمیانجامد. ما اسلام رحمانی را درمان دردهای خود میدانیم و آن چیزی را که اینک به نام دین از سوی بخشی از حاکمیت معرفی میشود پوستینی وارونه میبینیم.
ما خواستار اجرای بدون تنازل قانون اساسی و بازگشت جمهوری اسلامی به اصالت اخلاقی نخستینش هستیم. ما جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد را میخواهیم، و آنانی را ساختارشکن و هرج ومرج طلب میشناسیم که با بهانه و بیبهانه از موازین اسلامی عدول میکنند و بنا بر امیال شخصی به تعطیل اصول قانون اساسی دست میزنند.
فضای سیاسی امروز كشور آن چیزی نیست كه سی سال پیش از این ایرانیان آرزویش را داشتند. مردم اینك از خود میپرسند چه چیز ما را از رسیدن به آرمانهایمان بازداشت و به شرایط فعلی رساند. این سوالی اساسی است كه جا دارد درباره كوششهای امروز و فردای ما نیز پرسیده شود. ما چه باید بكنیم تا سی سال بعد از نو با همین پرسش روبرو نشویم؟
ما تنها در صورتی به این اطمینان میرسیم که دستاوردهای سیاسی - اجتماعی خود را به زندگیهای روزمرهمان متکی کنیم. در طول یك قرن گذشته مردم ما از این قبیل دستاوردها کم نداشتهاند، اما همه آنها متکی به مبارزه بوده است؛ تا فضای جهاد و تلاش وجود داشت این دستاوردها زنده بود و همین كه مردم خسته میشدند یا تصور میكردند باید به خانههایشان بازگردند محصول از میان میرفت. مبارزه امری مقدس است، اما دائمی نیست. آنچه دائمی است زندگی است.
این درسی است كه ما از رزمندگان خود در هشت سال دفاع مقدس آموختیم. در آن سالها دو گروه در جبهههای جنگ حاضر میشدند؛ گروه نخست ایام جنگ را مبارزه كردند و سپس به نظرشان رسید وقت زندگی كردن رسیده است؛ وقت آن كه پول روی پول بگذارند و برج روی برج بسازند. و گروه دوم كه برای معنویتی سرشارتر به جبهه میرفتند. آنها برای ایثار کردن عازم جبهه نمیشدند؛ میرفتند تا از فضای نورانی آنجا بهرهمند شوند.
شاید برای کسانی که آن فضا را تجربه نکردهاند هضم این کلمات آسان نباشد، اما واقعیت دارد. نه آن که ایثار نمیکردند؛ نامدارترین قهرمانان ما آنان بودند. اما درمقابل آن گوهرهایی که به دست میآوردند باور نداشتند که دارند از خودگذشتگی میکنند. آنها سالهای جنگ را زندگی کردند و پس از آن مبارزهشان شروع شد؛ مبارزهای آرام برای پاسداری از حیاتی، یا لااقل خاطره حیاتی که چشیده بودند. اگر آنها نبودند ما نمیتوانستیم هشت سال با دستان خالی بایستیم.
در زمان انتخابات وقتی گروهی از آنان مرا مفتخر کردند و کمیته ایثارگران را به عنوان یکی از فعالترین بخشهای ستاد اینجانب شکل دادند احساس سربلندی میکردم و چون میگفتند به امید تجدید نورانیت ایام امام گردهم جمع شدهاند بار خود را به مراتب سنگینتر میدیدم. بعید میدانم کسی در میان ملت ما باشد که به آنان مباهات نکند. آنها درست در نقطه مشترک سبزی قرار دارند که همه ما را به یکدیگر پیوند داده است.
به تاسی از آنان ما نیز باید راه سبز امید را زندگی کنیم؛ در این صورت همان معجزهای که آنان آفریدند در انتظار ما نیز هست. اهمیت روز قدس امسال در این بود که نشان داد حیات جدیدی که مردم انتخاب کردهاند امری گذرا و موقتی نیست. اگر همه در خانههایمان نشسته بودیم و در عین حال این پیام با همین صراحت ابلاغ شده بود دستاورد ما هیچ کمتر نبود.
راه سبز را زندگی کردن یعنی هر روز و همزمان که در خانههایمان و سرکارمان و در کوچه و خیابان و بر سر معیشتهای روزمره خود هستیم این پیام با غیرقابل انکارترین ندا تکرار شود، آن گونه که مسلمان بودن و ایرانی بودن و این زمانی بودن ما تکرار میشود.
وقتی که سخن از تقویت شبکههای اجتماعی و یا زندگی کردن راه سبز میشود بلافاصله میپرسند چگونه؟ همانگونه که هستید. سخن از آن نیست شبکههای اجتماعی که وجود ندارند را شکل دهیم و قدرتمند کنیم؛ سخن از آن است كه قدرت مردم در شبکههای اجتماعی است که به صورت طبیعی و به هدایتی فطری درمیانشان شکل گرفته است. باید اهمیت آنها را درک کنیم.
روز قدس امسال نشان داد این شبکه همچون نوزادی که به راه افتاده باشد با سرعتی باورنکردنی در حال رشد است؛ به زودی سخن گفتن را هم آغاز میکند و به زودی بالغ میشود و همگان را به تحسین و احترام نسبت به خود وا میدارد. آن وظیفهای كه بر عهده ما قرار دارد آن است كه با تكثیر اندیشههایی كه در حوالی آن شكل میگیرد و با تذكر دائمی اهمیت این پدیده مبارك از آن پرستاری کنیم.
به همین ترتیب اگر گفته میشود راه سبز را باید زندگی کرد سخنی پیچیده و تازهای و دعوت به امری ناشناخته نیست. بلکه توجه دادن به همان چیزی است که دارید تجربه میکنید، و این که حرکت امروز مردم ما به خلاف عهدهای پیشین، آغاز نوعی از زندگی است. در همصداییها و پیوندها و چشمپوشیها و یکرنگیها و هوشمندیها و سرزندگیهایی که ادامه این مسیر مستلزم آن است حظی وجود دارد که زندگی را سرشارتر میکند.
علاوه بر آن در دانایی ملت ما قدرتی هست که او را از تحمل بسیاری رنجها بینیاز میکند. مردم ما برای استیفای حقوق خود از پرداختن هزینه مضایقه ندارند، زیرا بهشت را به بها دهند و نه به بهانه. اما در عین حال اگر برای نتایجی که از حرکات اجتماعی خود به دست میآوریم دوام میخواهیم باید شجاعت و فراست را به هم بیامیزیم.
اینک بر اثر سیاست خارجی غلط و ماجراجویانه دولتی که مردم ما بدان دچار شدهاند کشور در آستانه بحرانهایی قرار گرفته است که بیشترین خسارت آن را قشرهای محروم خواهند پرداخت. اگر با منطق مبارزه پیش میرفتیم شاید سادهانگارانه تصور میكردیم كه این یک امتیاز برای راه سبز ماست، اما زمانی که میخواهیم مسیر سبز را زندگی کنیم چنین نیست.
اینجا کشور ماست و این زندگانی ماست و این ما هستیم که باید نسبت به چنین مشکلاتی نگران باشیم و حساسیت نشان دهیم. اقتصاددانان با اتکا به آمارهای رسمی منتشر شده از سوی مراجع رسمی همین دولت دهها میلیارد دلار از درآمدهای ارزی کشور را ظرف سالهای گذشته مفقود اعلام میکنند و و مراجعی که باید درمقابل این امر واکنش دهند بیتفاوت نسبت به حجم این ارقام که میتواند چند ارتش را تجهیز کند در گیرودار یارکشیهای سیاسی افتادهاند.
از کدامیک از آنان انتظار داریم به رنجهایی که بر اثر رفتارهایشان بر مردم تحمیل میشود اهمیت بدهند؟ اگر ما نسبت به آنچه زندگی در این خاک و بوم را مختل میکند حساسیت نشان ندهیم دیگری نشان نخواهد داد؛ كما اینكه اقتصاددانان ما بیمناك از آن كه سرنوشتی شبیه به معترضین نسبت به وقوع اعمال خلاف اخلاق در زندانها داشته باشند در اعتراض خود كاملا تنها هستند. زمانی مفقود شدن بیست هزار دلار درخزانه كشور برای ساقط كردن یك دولت كافی بود. اما اینك فریادهای اخطار نسبت به گم شدن چنین ارقام گزافی كمترین واكنشی بر نمیانگیزد.
اخیرا گروهی از اساتید ایرانی مقیم خارج در نامهای ضمن تشریح برداشت خود از راه سبز امید هر چیزی که منافع ملت ایران را تامین کند هدف این جنبش معرفی کرده بودند. بر این اساس آنان توصیه میكردند که با سپاسگزاری از حمایت ملتهای دیگر ظرف این چندماه از آنها بخواهیم در هیچ تحریمی بر علیه ایران شرکت نکنند. اینجانب نظر آنان را پسندیدم و بر آن صحه گذاشتم، زیرا این نه تحریم یک دولت، بلکه تحمیل رنجهای بسیار بر مردمی است که مصیبت دولتمردان مالیخولیازده برایشان کافی است. راه سبز را زندگی کردن به این معناست و ما با اعمال هرگونه تحریمی بر علیه ملت خود مخالفیم.
این یک نمونه است. کسی به کسانی که این خواسته را با ما در میان میگذارند از ضرورت زندگی کردن راه سبز نگفته بود. ما بقی ما نیز از این ضرورت آگاه باشیم یا نباشیم به هدایتی فطری در همین مسیر هستیم، لذا ضرورت ندارد که این شیوه را به یکدیگر تلقین کنیم؛ تنها کافی است از آن آگاه باشیم و پرستاری کنیم.
زندگی ادامه دارد و افراد موقتی هستند. هر جمعی و جماعتی كه سرنوشت خود را به بود و نبودكسان پیوند زدند سرانجام - حداقل با فقدان او - سرخورده شدند. هرگاه مردمی برای به تنی یا افرادی از همراهان عادی خود امتیازات بیدلیل قائل شدند سرانجام تشخیص عقلانی خود را در مقابل خواست آنان واگذار كردند و به جاه طلبان مجال دادند كه در آنان طمع كنند.
مردمی كه میخواهند سرپای خود بایستند و حیاتی كریمانه را تجربه كنند جا دارد كه از نخستین قدمهایی كه به ناكامیشان میانجامد بابیشترین دقتها پیشگیری كنند. تولد اینجانب نه هفتم مهر كه روز آشنایی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنیا آمده بودم نیز جا نداشت حركت شما به كیش شخصیت آلوده شود. امیدوارم این كلمات مرا صمیمانه و از سر نگرانی و نه یک شكسته نفسی بیحقیقت و تعارف گونه تلقی كنید.
برادر شما - میر حسین موسوی
|
گفته بودي فقط بنويس |
توی دفترچه تلفنم شمارهاي از تو نيست. هيچ خط تلفني مرا به تو وصل نميكند. زنگ مخصوص تو روي موبايلم صدا نميكند. هيچ كس شماره تماسي از تو ندارد. تو پشت هيچ كدام از گوشيها نيستي كه بگويي: «سلام عزيزم»!
سلام بابا!
امروز تولد مامان است و تو هنوز به او زنگ نزدهاي. زودباش ديگر! دير ميشود. ما منتظريم! تولد مامان كه بدون تبريك تو تولد نميشود! کوچکتر که بودم هر سال زنگ ميزدم به تو و با نگراني به يادت ميآوردم که هديه يادت نرود و تو چقدر ميخنديدي که «بله فاطمه هم زنگ زد، نگران نباش.» حالا اما، نميدانستم چطور يادت بيندازم که امروز يکي از روزهاي مهم ماست. گفتم ما! كدام ما؟ ما كه حالا ما نيستيم؟ هر كدام گوشهاي هستيم. براي «ما» شدن دوبارهمان دعا ميكنيم. «من»ها، طاقت «ما» بودن ما را نداشتند!
دلم برايت تنگ شده، دلم ميخواست به اين بهانه زنگ ميزدم و صداي آرام و يواشت را پاي تلفن ميشنيدم. دلم ميخواست تصميم خطرناكي بگيرم، شايد مثل هميشه زنگ بزني و بگويي «بابا جان، به من اعتماد کن، تا شب بيام با هم حرف بزنيم.»
دلم ميخواست مثل آن شب آخر بغلم کني تا با هم گريه کنيم و من مرتب جملههايت را زير لب، توي فشار اشك و هق هق، تکرار کنم «ما به هدفمان اعتقاد داريم، ما هيچ خلافي نکردهايم جز درخواست حقوق انسانيمان، پس نترس و نگران نباش.»
تمام اين چند روز جمله آخرت که گفتي: «به خدا توکل کن که با ماست» در گوشم زنگ ميزند. همه جملههاي تو در گوشم است، همه محبتت در قلبم.
آن شب گفتي: «بنويس، هر لحظه که دلگير بودي و غمگين و حتي خشمناک فقط بنويس.»
بابا! آن شب به تو قول دادم که فقط بنويسم، همه حرفهايم را بنويسم. ناگفتههايم را و رازهاي مگويي كه با سپيدي كاغذ گفتني است و با تو كه هر جا باشي مرا ميشنوي. مرا ميخواني. اين روزها فقط کاغذ ميخرم و قلمي كه تاب حرفهاي مرا داشته باشد و فقط مينويسم، به تو، به مامان، به دوستانمان، به عموهاي شهيدم و به همه آنها که صبح و شب زنگ ميزنند و دلشوره تو را دارند. دلشوره مرا! دلشوره صبا را! راستي گفتم صبا! دارد از اينجا برايت بوس ميفرستد. براي او هم مينويسم. دارم سه سالگياش را ثبت ميكنم. لحظههاي دردناك سه سالگياش را. امروز بي خيال ميخندد و فردا كه بزرگ شود بر كلماتي كه مادرش نوشته خواهد گريست!
اما هيچ نامهاي پست نخواهد شد. هيچ كبوتر اميني نيست كه نامهام را به پايش ببندم و براي تو بفرستم. تازه گيرم كبوتر پيدا شود، يا قاصدكي بيايد كه به اصرار پيامي از من براي تو بخواهد...به كدام سمت بفرستمش؟ نشاني تو كجاست؟ آه... تو كجايي؟
اين نامه اما فرق ميكند، گفتم شايد هنوز فرصتي باشد که زنگ بزني و تولد مريم عزيزت را تبريک بگويي.
او که اين روزها چنان آرام و محکم و مومنانه ميخندد، که من دلم ميلرزد از حجم توانش و خيالم راحت ميشود از اعتمادي که هميشه به تو و او داشتهام و مرور ميکنم هر روز اين حرف مامان را که گفت: «بعد از توفان آنچه ميماند ساقه و ريشه مقاوم درختان است» و من پر ميشوم از استقامت.
ساجده عرب سرخي
ببخش که اینقدر تلخم...ببخش!
حتی آنانی که اینک رو در روی ما به خشونت متوسل میشوند در اخوت ما شریکند، زیرا ما به دنبال آیندهای هستیم که در آن همان کسی که خواهر و برادرمان را در خیابانها کتک زده است، سعادتمندتر، معنویتر، سالمتر و زیباتر از امروز زندگی کند. رنگ سبزی که ما به عنوان نماد خود انتخاب کردهایم یک معنایش هم این است
نزن سردار! نزن! نزن! نگذار بزنند! شما حافظ هر چه هستی کنارش باید حافظ جان ملت باشی. حافظ اقتدار مملکت. این اقتدار است سردار؟ این همه آدم بمیرد و هیچ کس جرات نکند بگوید آن که مرده که بوده و آن که زده؟ وسط پایتخت یکی تیر بزند و یکی تیر بخورد و نشود حتی اسمشان را به مردم بگویی؟ آنها که زدند می دانی که مردم نبودند. آنها که مردند ولی مردم بودند سردار. همان مردمی که روز دوشنبه همین راه را رفتند . چند بار دیده بودیم این همه آدم بدون ایاب و ذهاب، بدون دعوت و تبلیغ رسانه، بدون حتی یک بلندگو برای هماهنگی خودشان آرام فقط راه بروند در سکوت. مواظب باشند شیشه ای نشکند، دلی نشکند، حرمتی نشکند. سردار فرق نیامدن و آمدن شما قرار نیست آرامش آن روز و به خون نشستن این روز باشد.
این ها که زدند منافقین بودند سردار؟ منافقین این همه قدر قدرت شده که وسط شهر هفت تیر بکشد و بزند میان این همه نیرو و کسی به گردشان هم نرسد؟ سردار این حرف معنی بدی دارد برای همه ما. آن روز دوشنبه ما نگذاشتیم منافقینی دست به هفت تیر شود. همان روز که شما جلو نیامدید. شما چرا آن روز که آمدی حریف منافقین نشدی؟ شما میدانی سردار تهران جمعیت زیاد به خودش دیده. تظاهرات زیاد دیده و شلوغی. این تهران که به هم میریزد بعد بازی قرمز و آبی فقط مهمان 100 هزار نفر است که شیشه می شکند و اتوبوس خراب می شود و شلوغی می شود. کسی هم نمی گوید منافقین و اراذل و اوباش. آن روز دو شنبه جمعیت چند برابر استادیوم بود که خیابان از روز عادی هم ساکت تر بود؟ ما روز دوشنبه مواظب بسیج و پلیس و بانک بودیم سردار. شما چرا شنبه مواظب مردم نبودید؟
مردم سوال کرده اند سردار. جواب سوال حرف است نه سیلی. نه گلوله. دنیا ما را به این بشناسد که وسط شهرمان دختر جوان گلوله بخورد و بمیرد و پلیس فقط قرار باشد ثابت کند که او نبوده که زده؟ چند نفر اراذل مسلح داریم مگر؟ مگر اراذل را سال پیش آفتابه به گردن تا نفر آخر شناسایی نکرده بودند؟ پایتخت یک قدرت منطقه ای این است؟ ما این مردمیم؟ ما این مردم بودیم؟ سردار شما سرداری و حتما دیروز و امروز سردار نشده ای. ما اوباشیم. قبول. بگو ناموس هم رزمانت کو؟ زن باکری؟ زن همت؟ زن رجایی؟ چه خبر است سردار؟ این تذهبون؟ فکر کن اگر فردایی باشد و بشنوی این مردم خواب ندیده بودند. فکر کن به روز جواب سردار.
شما باور کرده ای حرف آقای احمدی نژاد را که تمام شده حمله و توطئه خارجی؟ که کسی دیگر به خیال حمله به ما نیست؟ باور می کنی سردار؟ فردا که زبانم لال دوباره به خاکمان ریختند، حواست هست همین جوان که سینه اش را نشانه رفته اند باید پشت سرت بایستد برای دفاع؟ به نظرت می ایستد سردار؟ از چه دفاع کند؟ امنیت بود اسمش؟ من یادم هست سردار، صدام هم که موشک می فرستاد قبلش آژیر قرمز می کشیدند. کسی برای آن دختر آژیر قرمز کشید قبل از زدن؟ از صدام وحشی تر هم داریم مگر سردار؟
این مردم آمده اند برای حقی که خیال می کنند دارند. آدم برای حق خودش خانه خودش را آتش نمی زند سردار. شهر خودش را نمی سوزاند. این جماعت را می شود زد و کشت و فرستاد به خانه شان. اما کینه درخت هرز و بد ریشه ایست سردار. بیا کینه نکاریم. بیا تا نکاشته ایم نکاریم. که اگر کاشتی کندنش شاید کار خودت نباشد. فکر کن سردار. به این عاشورا که علمی بلند می کنی و عکس جوان آشنایی رویش چسبیده فکر کن. سردار فکر می کردی روزی در تهران اگر کسی الله اکبر و یاحسین بگوید، دوباره سینه اش نشانه شود بعد سی سال؟ چقدر جنگیده بودی که این نشود سردار؟ باور می کنی این الله اکبر از ته دل نیست و بهانه است؟ باور می کنی سردار؟
من نه خودم حزب اللهیم نه کس و کارم. اما از آن طرف هم نه عضو دار و دسته ایم نه نوکر غرب و شرق. اگر بودم رای نمی دادم سردار. من رای داده ام که آمده ام دنبال جواب سوالم. بار اول نیست که رای می دهم سردار. اما من هر چه هستم به احمدی نژاد رای نداده ام. می پرسم چرا اول نگفته اند شهر من چند رای داشته بعد برنده را اعلام کنند؟ چرا رای گیری تمام نشده نتیجه می گویند؟ چرا هر جا ایشان رای آورده بالای صد در صد شرکت کننده داشته؟ این ها جوابش گلوله است؟ من پرچمم را که می بینم بغض می کنم سردار. خون ناحق که می بینم خونم به جوش می آید سردار. میلیون میلیون مردمم را که اراذل و اوباش و خس و خاشاک می خوانند از کوره در می روم. سردار این که ما پشتش ایستاده ایم نخست وزیر خمینی است نه سفیر کبیر انگلیس. نخست وزیر جنگ است. میبینی کله شقی اش را که. چند نفر منافق و اجنبی گرفته اید این مدت؟ ما خودمان را یکی نکردیم با اجنبی. شما هم نکن. باتوم بزن! متفرق کن! دسگیر کن! اما تیر نزن سردار! خون دامنگیر نریز! آخرش این است که ما اشتباه می کنیم دیگر؟ دیوار بین خودت و ما نکش و نزن! می زنی هم حدیث بخوان و بزن!
از محمد بخوان سردار: الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم
لینک از آشپزباشی
توصیف صحنه هایی که این روزها دیدم و تجربه کردم..خیلی جاها نوشته شده...
چشم آبی من..از صبح چند بار زنگ زدی که نرم..منو ببخش.. نمی تونم...البته اونقدر کله خر نیستم که اگه ببینم بزن بزنه وارد معرکه بشم... اما نمی تونم نرم...اگه اتفاقی برام افتاد..بدون که خیلی دوستت دارم و خیلی برام قابل احترامی...منو ببخش اگه خیلی وقت ها قدر این همه خوبی و متانتت و ندونستم...دوستت دارم..خیلی ... همیشه خوب بودی و من توی همه این خوبی ها دنبال اون نقطه تاریکه می گشتم.....دوستت دارم..خیلی! ببین بعد از یه سال برو دوباره ازدواج کن..باشه؟ البته اگه درس عبرتی نشده برات هنوز! ببین اصلا عذاب وجدان هم نداشته باش..خب؟ ..من اونجا دارم با غلمان؟ قلمان؟ ها حال می کنم..تو هم اینجا آسوده باش...به مردم چه ربطی داره آخه؟! فقط به مامان بابام اینها سر بزرن باشه؟ می دونی که چقدر دوستت دارن و دوستشون داری..
بابای مهربونم...هیچ وقت نتونستم بهت بگم که چقدر برام عزیزی و چقدر بهت وابسته ام... چقدر تکیه گاه محکمی بودی برام..چقدر وجودت.. بودنت..برام افتخار بود و بهم اعتماد به نفس می داد...همه همه زندگیمو...حتی نوع نگاهم به مسایل ... طرز فکرم...همه رو مدیونتم....
مامان نازنینم...می دونم هیچ وقت نتونستم بهت نشون بدم..چقدر حضورت آرامش بخش بوده برام...چقدر با دیدنت آروم می گرفتم ... چقدر مهربونی توی چشم هات موج می زنه و چقدر باعث شدی خودمو دوست داشته باشم و به خودم افتخار کنم....عاشقتم..همیشه...
خواهر کوچیکه...با اینکه این همه سال از من کوچیکتری ... اما همیشه حس می کردم همسن خودمی ..اونقده که می فهمیدمت...اونقده که باهات بهم خوش می گذشت و اونقده که می خواستم همه اون جوونی ها و دیوونه بازی هایی که من باید می کردم و نکردم و تو تجربه کنی...دوست دارم...
خواهر بزرگه...چقدر با هم بچگی کردیم و چقدر تو سر و کله همدیگه زدیم...ما از اول همه بچگی هامون بزرگ بودیم و به خاطر خونه نبودن مامان باید نقش اونو بازی می کردیم...خیلی چیزها ازت یاد گرفتم ... خیلی وقتها می خواستم بهت بگم...اون روزی که بعد از عقدمون اومدیم خونه و این همه بهمون خوش گذشت ...همش به خاطر خوبی ها و دلسوزی های تو بود...هیچ وقت اون گل مریم ها رو که پشت سرمون تزیین کرده بودی و یادم نمی ره....چند بار می خواستم بهت بگم..اما نتونستم....مرسی..مرسی
داداش کوچیکه...خیلی با هم دعوا کردیم....همش به خاطر این بود که خیلی شبیه همدیگه بودیم...من هیچ وقت خواهر بزرگه خوبی برات نبودم...خیلی وقت ها خواستم که باشم ..اما نشد...ببخش..
از اونجایی که این مطلب مخصوص وقتیه که نیستی و برای اینه که لال از دنیا نری..و اگه وقتی زنده باشی بخونن خیلی لوس و بی مزه است ...فردا صبح پاک میشه....